تبليغاتX
کمینگاه جنون

پشت سرم گریه نکن

مسافرم مسافر

اشکاتو هی هدر نده باید برم باید برم

جلوی راهم و نگیر نگذار منم گریه کنم

صلاحمون اینه عزیز باید برم سفر کنم

طاقت اشکاتو ندارم

تو رو خدا نذار بباره

خدا نخواست قسمت اینه که من تو رو تنها بگذارم

تو رو خدا گریه نکن این قدر نگو نرو نرو

بغضم داره می ترکه این قدر نگو نرو نرو

این جوری بی تابی نکن الهی قربونت برم

خدانگهدارت باشه باید برم باید برم

تو رو خدا گریه نکن

این قدر نگو نرو نرو

بغضم داره می ترکه این قدر نگو نرو نرو

این جوری بی تابی نکن

الهی قربونت برم

خدانگهدارت باشه بایدبرم بایدبرم

 

نوشته شده به قلم مرتضی و سمانه در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 18:41 | لینک ثابت |

 

 

            بیا در کوچه باغ شهراحساس        شکست لاله راجدی بگیریم 

           اگر  نیلوفری  دیدیم   زخمی       برای قلب پردردش  بمیریم

                بیا درکوچه های تنگ  غربت         برای هر غریبی سایه باشیم

               بیا هرشب کنارنور یک شمع         به فکر پیچک همسایه باشیم

                 بیا ما نیز  مثل  روح   باران       به روی یک رز تنها  بباریم

            بیادرباغ بی روح  دلی   سرد        کمی  رویای  نیلوفر بکاریم

            بیا در یک شب آرام   مهتاب        کمی هم صحبت یک یاس باشیم

         اگر صدبار قلبی را شکستیم         بیا  یک  بار با احساس  باشیم 

         

          

نوشته شده به قلم مرتضی و سمانه در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 18:49 | لینک ثابت

سمانه زير درخت انار نشست.                                                      

درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.

گلها انار شد داغ داغ.هر اناري هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند.دانه ها توي انار جا نمي شدند.

انار كوچك بود.دانه ها تركيدند.انار ترك برداشت.

خون انار روي دست سمانه چكيد.

سمانه انار ترك خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلي اش رسيد.

خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود.

كافي است انار دلت ترك بخورد.

نوشته شده به قلم مرتضی و سمانه در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 21:19 | لینک ثابت

سلام به سمانه عزيزم

اين شعر و تقديم مي كنم با تمام وجودم به تو عزيز

 راستی دیگه از این به بعد نظر خواهی فعال نخواهد بود کار داشتید به وب دیگرم که آدرسش رو دارید بیاید

خيلي وقته سايه ات رو بر سر ندارم

چشم به در دارم و ازت خبر ندارم

خيلي وقته زير رگ بار محبت

پاي رفتن دارم و همسفر ندارم

تو برام همه كسي

تو برام هم نفسي

نمي دونم كه چرا تو به من نمي رسي

جاي هم تو بودنت گرمي آغوش توست

دلي دارم نازنين كه هميشه پيش توست

كي به تو گفته ديگه تو رو نمي خوام

با دلي عاشق به دنبالت نمي آيم

كي به تو گفته ديگه دوستت دارم

گل بوسه بر سر رات نمي كارم

به من بگو كدوم صدا با تو هنوز عاشقانه مي خونه

كدوم دل درد آشنا مثل دل من به پات مي مونه

شباي من بدون تو يك آسمون بي ستارست

بودن تو براي من مثل تولدي دوبارست

 

بهترین آرزو ها رو برات دارم

 

 

 

نوشته شده به قلم مرتضی و سمانه در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 6:22 | لینک ثابت

 

خدایا!

به من کمک کن،

به من کمک کن تا عشق او را برای همیشه حفظ کنم،

خدایا!

به من کمک کن تا عاشقانه ترین نگاه ها را در چشمانش

بریزم لطیف ترین کلمات را نثار قلب جوانش کنم.

خدایا به من کمک کن تا در معبد عشق او بهترین و

شیرین ترین دعاگر باشم.

خدایا به من کمک کن تا سرود عشق را به هنگام طلوع

 آفتاب هر بامداد بر لبانش جاری سازم ،آواز عشق را در

گوشش سر دهم ،

خدایا ! بگذارفروغ نیز مرا همچون بتی در معبد عشق

بگذارد و پذیرا شود

 منبع : www.Persian-Star.org

نوشته شده به قلم مرتضی و سمانه در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:53 | لینک ثابت

عشق، عالى ترین تجلى روح انسان

به راستى عشق چیست؟ عشق را مى توان جاذبه و كشش قلبى انسان به سوى كمال و جمال دانست. زیبایى ، یكى از كمالات است و زیباى مطلق ، خداست. عشق را جز با عشق نمىتوان شناخت. عشق را جز عاشق نمىتواند درك كند؛اما براى نزدیك شدن موضوع به ذهن ، مىتوانیم از مثالهاى موجود در مراتب پایینتر موجودات زنده استفاده نماییم.

جذبه ی پروانه به سوى شمع، كشش شاخ و برگ درختان به سوى نور، كشش ریشهها به سمت خاك ، گرایش انسانى كه در تاریكى قرار مىگیرد ، به سوى هر نقطه ی نورانى ، كشش برخى حیوانات به طرف جریانها و میدانهاى مغناطیسى و نظایر آن، مى توانند نمونه هایى از این قبیل باشند.

عشق در مرتبهاى بسیار عالى تر و به عنوان عالى ترین تجلى عالم هستى ، قلب انسان را به سوى كمال و زیبایى مطلق سوق مى دهد. انسان را خدا به گونهاى آفریده است كه وقتى به سوى نور وجود مطلق متمایل مى شود ، با تمام وجود به سمت آن كشیده مى شود. به این ترتیب، عشق كشش قلب انسان به سوى خداوند است.

حب یا عشق، ماهیتى انسانى دارد و هدف اصلى آن نیز خداست؛ ولى این كه چرا عشق كه اصالتاً مى باید متوجه خدا باشد، به انسانها تعلق پیدا مى كند، سوالى است كه مى توان به این طریق به آن پاسخ داد

عشق در مراتب پایینتر انسانى به سمت نشانه هایى از جمال و كمال الهى كه در انسانها به ودیعه گذاشته شده است، متوجه مى شود. انسانى كه هنوز نمى تواند دركى از جمال و كمال مطلق داشته باشد ، لاجرم به سوى جمالهاى عینى و قابل رؤیت كشیده مى شود و به سوى كمالات و عواطف انسانى كه نشانه هایى از رأفت الهى در وجود انسان هستند، سوق پیدا مى كند. به عبارت دیگر، عشق یك انسان به انسان دیگر، اگر خالى از هواها و امیال باشد، نشانهاى از عشق به كمال مطلق است.

عشق یا هواى نفس

ادامه دارد

نوشته شده به قلم مرتضی و سمانه در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 5:58 | لینک ثابت

 

حتي اگه يه شب باشه

 

سفر باتو غنيمته

 

شب سفريه حادثه است

 

براي تو براي من

 

يه فرصت بدون شرح

 

واسه دوباره ما شدن

 

آخر اين جاده كجاست

 

عبوره يا رسيدنه

 

حتي دروغ ولي بگو

 

كه اين شبا مال منه

 

دوستت دارم عزیزم ...

 

ساده بيا دست منو بگيرو

ساده نگير اين همه سادگي رو

ساده نگير اگه هنوز مي توني

پاي همه سادگيهات بموني

خسته نشو اگه تمومه راهها

پيش تو و سادگيهات بسته شن

طاقت بيار اگه همه آدما

ازاين كه پابه پات بيان خسته شن

آخرخط جاده هاي خسته

بگو چقدر راه نرفته مونده

پشت دلت وقتي به خون نشسته

چندتا ترانه است كه كسي نخونده

دووم بيار خسته نشواز سفر

تنهايي تم بزار رو دوشت ببر

ترانه باش اونور آخر خط

به نقطه ميرسي بيا سرخط

 

 

نوشته شده به قلم مرتضی و سمانه در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 5:51 | لینک ثابت

جایگاه عشق در ازدواج

جایگاه عشق در ازدواج

یكى از مسائلى كه همیشه ذهن مرا به خود مشغول مى‏كند، جایگاه عشق در ازدواج است. به راستى عشق چیست؟ آیا عشق، گناه است؟ آیا ازدواج بدون عشق ، مى‏تواند معنایى داشته باشد؟ عشق باید قبل از ازدواج به وجود آید و یا بعد از آن؟ آیا هر عشقى ضرورتاً باید منجر به ازدواج شود؟ آیا عشق لزوما باید انسان را به طرف انسانى دیگر سوق دهد؟ عشق به چه عواملى بستگى دارد و چگونه به وجود مى‏آید؟ عشق چگونه استمرار مى‏یابد و چگونه خاتمه مى‏یابد و یا چگونه رشد پیدا كرده، به تعالى مى‏رسد؟

عشق ، عالی ترین تجلی روح انسان

ادامه دارد

نوشته شده به قلم مرتضی و سمانه در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 13:14 | لینک ثابت

بی تو می میرم ..

خانه را فروختم

زنگ رافروختم

ردِ خودرا،

تاکسی کوچ اجباری مرانداند.

 

زمستان سه فصل دیگر را بلعیده است

واینگونه هیچ درختی به میوه نخواهد رسید

واین دستها

این اندازه که هستند

کوچکتر ازآنند

که باآتش بازی کنند

 

من تمامی جنون جهان را خواهم خرید

وتمامی روزها و تمامی شب ها

سهم خودرا

روی زمستان راه می روم

 

یا من یا برف ،

باید یکی آب شود...

 

نوشته شده به قلم مرتضی و سمانه در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 23:58 | لینک ثابت

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظارآمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من اورا دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد ...

من شروع کردم

وقتی که او تمام شد ... من آغازشدم ..

وچه سخت است تنها متولد شدن ...

مثل تنها زندگی کردن ...

تنها مردن !!

 

تنها متولد شدن... تنها مردن ... بی تو تنهامردن ..

نوشته شده به قلم مرتضی و سمانه در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 1:38 | لینک ثابت